باز درياي دلم طوفاني ست
آسمان كسلم باراني ست
باغم ار زير و زبر شد نه عجب
تحفه ي فصل خزان ويراني ست
شرح تنهايي من مي پرسي
شرح تنهايي من طولاني ست
دور باطل زده ام ، قصه من
همه سر گشتگي و حيراني ست
بعد سرگشتگي و حيراني
باز هم حيرت و سرگرداني ست
بوي پيراهن يوسف نرسيد
مي وزد باد ، ولي هجراني ست
دار و تيشه همه آسودگي اند
عشق بازي نه بدان آساني ست
معني عشق بپرس از مجنون
كه همه بي سر و بي ساماني ست
نسخ و تعليق من از سرمشقي ست
كه مرا حك شده بر پيشاني ست
گردبادم نه نسيم سحري
كار من، گل نه ، غبار افشاني ست
ناي بي همدمم و تا به ابد
ناله در حنجره ام زنداني ست
شب قطب و فلك بي فلقم
من هميشه افقم زنداني ست
امروز به نیت تو باز کردم این دیوانه خانه را که خیلی دوستش داری و
ساکنش هستی به گمانم ؛ غزلخانه منزوي را مي گويم
دلم نگران توست نه براي هك شدن خانه نوشته هاي غمگينت
كه سكوت كشدارت آزارم مي دهد.
فريبا يوسفي را از وقتي دانستم دست چپم با دست راستم دوست است اما
با هم خيلي فرق دارند مي شناسم ... از همان بچگي بچگي ... روزهاي خوش و طولاني
تابستان هاي انار و رازقي و ياس و كوچه هاي تنگ و باريك خاله بازي
و حرف هاي درگوشي دم در خانه.
فريبا يوسفي را در طوفان ناگزير زندگي گم كردم سال ها ، در دوري از او و وطن ياد او
برايم پيدايش كرد در همين دنياي تنگ و تاريك و حسود مجازي و خدا مي داند و خودش
كه چون بازگشت جان شيرين بود به بدن مرده اي ، يافتنش.
از طريق وب نوشته هايش دوباره بازگشتم به حال و هواي روح سركش و بزرگش
كه مي دانستم توسني هايش را ...
حالا اين وبلاگ را كه دلبستگي هاي مخاطبانش به او بيشتر است تا دلبستگي خود او
هك كرده اند ... هك و من نمي دانم واقعا چرا ؟؟؟ ...
اين شوخي بي مزه و مسخره تمام شدني هم نيست ، آدم بيكاري كه از
سر تفنن و لجبازي حالا با كدام انگيزه ، نمي دانم چرا دست از اين كار بيهوده و
بي ارزشش بر نمي دارد .
از فريبا ، خواستم تا به اين هكرها مزدي بدهيم و حال اين كودك بيچاره را بگيريم
نخواست ، برايش اين خانه بي ارزش تر از اين حرف هاست
حالا هم خانه نوشته هاي جاني ما را رها كرده و رفته بي هيچ تلاشي براي
باز پس گيري اش و من مانده ام چگونه مي توانم اين دلخانه را به خودم باز گردانم
... جدا چگونه مي توانم ؟